پرنده چوبی

پرنده چوبی

۳ مطلب در شهریور ۱۴۰۰ ثبت شده است

توی نوشته قبلی یه همچین حسی ایجاد میشه انگار میگم زندگی اونقدرام قدر و قیمتی نداره و کتاب خوندن و فعالیت‌های مشابه، فایده‌ای نداره.

خب من با وجود چیزایی که توی پست قبل نوشتم، همچنان حریصانه کتاب میخونم. توی فاصله همین متن با متن قبلی دو تا کتاب جدید شروع کردم و سه تا کتاب جدید خریدم و یه کتاب جدید به لیست خریدای آینده‌ اضافه کردم. حرف من توی پست قبل که خیلی شفاف نبود، اینه که چجوری میشه از دل این قبیل کارا فایده و اثری پیدا کرد واسه آینده بعد از ما، واسه زندگی بشری، آینده دور، آیندگان، جهان. این چیزا داره به من و زندگیم اضافه میکنه، قطعا اینکارو انجام میده. اما مگه فقط خوب از کار درآوردن زندگی خودم مهمه!؟ من میخوام چرخه تکرارشونده بیهودگی های بشریت با کاری که انجام میدم کند بشه یا متوقف بشه. نمیدونم چجوری بگم اما دغدغه ام اینه چجوری میشه فایده اینطور کارهارو به آینده منتقل کرد، آینده بعد از من. چجوری میشه آینده رو از اثربخشی سرشار کرد. خیلی مسخره اس اگه همه چی درباره پیشرفت من و زندگی من باشه. خیلی مسخره اس اگه بشر با همه خوبی ها و بدی هاش فقط تکرار بشه. باید همه چیز در خدمت تغییر و هدف کلی تری باشه. دیگه نمیدونم متوجه منظورم شدین یا نه. بذارین امیدوار باشم که شدین.

۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۷ شهریور ۰۰ ، ۱۴:۳۹
طاهره نیک مهر

زندگی چیه؟ فایده زندگی کردن چیه اگه نتونیم معنایی ازش دربیاریم؟

بعد از کلی کتاب خوندن و تلاش برای انسانیت دارم به این فکر میکنم که فایده همه اینا چیه!

این یه نوشته دارک و ناامید کننده نیست، اشتباه نشه. اینا سوالن، فقط سوال. سوالایی که دیر یا زود مغز هممونو تسخیر میکنه و برای یه مدت قابل توجهی ذهن رو به بازی خطرناکی میگیره که تمرکز و هدفمندی رو از آدم میدزده و همه چی رو با پوتین های سخت و جدی‌اش له میکنه. (این سوالا توی سر من سربازن)

بعد از اینکه سعی کردم همیشه انتخاب درست و عاقلانه ای داشته باشم، بهترین منابع اطلاعاتی رو برای غنی بودن زیر و رو کنم، ذهنم رو تا جایی که توانایی دارم شفاف و باز و روشن نگه دارم، به آدما کمک کنم و با همشون مهربون باشم، برای اطرافیان و جامعه و دنیا به اندازه وسعت توانایی و فکرم مفید باشم، تاثیر خوب و موندگار ایجاد کنم، خدمتی به دنیا و آدماش پیدا کنم و بطالت رو همه جوره لگدمال کنم، به این نتیجه رسیدم اصلا چرا آدمیزاد نیاز به این همه هدف و والایی داره!؟ 

نه نه، اینجوری نمیشه، منظورمو خیلی غلط انداز دارم مطرح میکنم، انگاری که میگم ناامید باشیم، تلاش نکنیم، هدف هر چقدرم عالی اما بدرد نمیخوره و اینجور مزخرفات منفی‌گرایانه که توی روزگار الان هیشکی به شنیدنش نیازی نداره. بذارین همین الان شفاف‌سازی کنم که منظورم این حرفا نیست. من به شخصه خودم دارم هرروز دنبال هدف جدید و بهتری میگردم، هر دقیقه حرص خوندن و خریدن کتاب جدیدی رو دارم که قراره با کلی حرفای تازه به روحم اضافه کنه، هر لحظه دنبال اینم چطور بین اولویت قرار دادن خودم و دگرخواه بودن یه معادله موازن‌تر پیدا کنم، من مدام دنبال اینم که راه‌های جدید رو بپذیرم و از این راه ذهنمو تازه و باز نگه دارم. پس اگه قرار باشه روی این سیاره آدمایی که با ناامیدی و بی‌هدفی مشکل دارن رو جدا کنیم، من حتما جزوشونم.

حرف من چیزی ورای این موضوعاس که اصلا با پیشرفت و امید و هدف کاری نداره. به یسری سوال بی جواب کار داره که شاید هر چند سال یکبار لازم باشه بهشون فکر بشه. اونم برای روشن‌تر شدن مسیر پیش رو و برنامه هایی که برای آینده چیدیم.

بعد از کلی فکر و کتاب حالا بجایی که احساس سرشاری کنم احساس میکنم تک‌تک سلول‌های عصبی سرم سوختن. بنظرم موضوع از دو حالت خارج نیست: یا از یه دریا دونسته فقط قطره‌ای چشیدم و نداشتن بقیه تکه‌های پازلی که میدونم وجود داره، داره دیوونم میکنه، یا فهیدم آدمیزاد اونقدری که تمام تاریخ رو پر کرده ارزشمند نیست. نمیتونه ازین دو حالت خارج باشه. شایدم هر دوتاش باشه. 

دارم به این فکر میکنم خب که چی آدم بزرگی بشیم، یا به دنیا خدمتی کنیم، یا اثر جاودانه ای بجا بذاریم، مگه هر پیشرفت بشریت فقط دنیا رو خودکامه‌تر و حریص‌تر نکرد؟ یه نگاه سرسری به تاریخ نشون میده ما علیرغم همه پیشرفت‌های بشریمون، همیشه با خودمون و دنیای اطرافمون برای ارضای خواسته‌ها و امیالمون درگیریم. همیشه دنیا درگیر یه وضعیتی بوده که برای دراومدن ازون وضعیت نیاز به یسری قربانی و خدمتگزار داشته. کسایی که با این خدمت دنیا رو نجات دادن، فقط تونستن برای یه مدت مشخص و محدودی دنیا رو به محیط امنی تبدیل کنن و به محضی که همه چیز اونقدر آروم شد که سختی فراموش بشه، دردسر جدید دنیا سر رسید.

چه فایده؟ بشری که ما باشیم یکسره داریم دردسر درست میکنیم، میگن باید دردسر درست کنی، باید تجربه کنی تا زندگی کنی. فقط یه نگاه به جمله قبل بنداز، خوب یه لحظه بهش فکر کن، دردسر و تجربه مساویه با زندگی، پس یعنی زندگی نکردن مساویه با زندگی کردن. معمولا به یه زندگی توی آرامش و انسانیت و آرزو هاست که میگن زندگی اما خب خیلی که عمیق بشیم، به این میگن زندگی نکردن. کسی که همیشه توی آرامش و امنیت باشه خیلیا محکومش میکنن به اینکه تو اصلا زندگی نکردی. شایدم درست میگن.

بالاخره من متوجه نشدم. زندگی کدومشه. بری دنبال ماجراجویی و به تبع تجربه های جدید و ناشناخته احتمالا رنج و سختی هم بکشی و این میشه زندگی! ولی ازون طرف باید سعی کنی انسان باشی، توی مسیر کسب آرامش و قدرت و نفوذ یه مسیر درست و امن رو پیش بگیری و با یه ذهن آسیب ندیده هر چه سریع تر به موقعیت امکانات روحی و رفاهی بالا برسی و این میشه زندگی!

زندگی ینی آرامش یا ماجراجویی؟

از همه اینا بگذریم، اگه عمرتو بذاری که از دل این جهانی که به هرشکلی درکش میکنی معنی خاصی بیرون بکشی و موفق هم بشی. ازطرفی خیلی خوش شانس و کار درست باشی که بتونی خط مشی‌ات رو به هر طریقی ثبت و ضبط کنی و برای آینده بذاری، اونوقت چی؟ آینده‌ای که حتی اگر تو رو پیدا کنه، بخونه، بشنوه، درک کنه و صدای تو به گوشش برسه، بازم به شیوه خودش درگیر خودخواهی‌ها و تمایلش برای اشتباهات هیجان انگیز خودشه؟ وگرنه که چرا مدام در طی تاریخ دنیا دچار بحران های جدید میشه؟ و چرا ما با اینکه در پیشرفته ترین عصری هستیم که دنیا به خودش دیده و بیشتر از هر دوره‌ای به منابع تجربیات گذشته هامون دسترسی داریم، افسردگی شایع ترین بیماری قرنمونه؟ و نارضایتی عمده صحبت مشترک بینمون؟

فایده این همه به خودمون زحمت دادن چیه واقعا؟

شاید این همه تلاش باید با یه هدف دیگه‌ باشه، باید یجور دیگه باشه.

باشه من سرگذشت ونگوگ رو خوندم و با همه وجودم لمس کردم اما کیه که راه پر از تیغ تیز اون رو انتخاب کنه نره و با درک تجربه‌اش، سختی‌های مسیر زندگی خودش رو دور بزنه. باشه من شکسپیر خوندم و دارم میفهمم چرا این همه نابغه‌اس اما کجای زندگیم باید دنبال فایده‌اش بگردم. من فهمیدم همینگوی توی ادبیات جهان چه بدعتی آفرید و فلن اوبراین یه با استعداد مظلوم بالفطره بوده و میلان کوندرا و سارتر و شوپنهاور چه فلسفه ای داشتن و سقراط و افلاطون چه دین بزرگی به گردن تحول جهان فلسفه دارن و ما آدما چقدر پتانسیل درک و فهم و ایجاد تغییرات توی دنیامون داریم، خب که چی؟

اینا چه کمکی دارن به من میکنن وقتی من اینقدر گیجم. وقتی ته هر هدف بزرگی تکرار همون سرگذشتی رو برای آدمای بعد خودم میبینم که خودم با چنگ و دندون سپری کردمش. اگه همه چی یه تکراره با پیشرفت های بزرگ همراه و دردسرهای بزرگ همراه با خودش، چرا این همه زحمت تکراری؟ نباید احیانا ازین مدل زحمت تکراری دست بکشیم؟

احساس ارزشمندی روح انسانی و امکانات دنیایی در من خیلی پایین‌تر از وقتی اومده که ساز و کار دنیا رو نمیدونستم و کلا از همه موضوعات کمتر میدونستم.

تو به من بگو. خواننده احتمالی ناشناس من که تا اینجای متن کنار من بودی؟

بگو اینا بخاطر اینه که ما آدما و دنیامون اونقدر که تبلیغ شده مهم و باارزش نیست یا من چون بقیه قطعه‌های پازل رو ندارم موقتا گیج شدم؟؟؟

اگه گزینه دومه، امیدوارم اونقدر وقت داشته باشم تا تمام قطعه‌های این پازل غول‌پیکر رو پیدا کنم و سرجاشون بذارم.

۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۳ شهریور ۰۰ ، ۱۴:۳۹
طاهره نیک مهر

یه روزی از خواب بیدار شدم و تصمیم گرفتم موهای خرمایی از کمر رد شده‌مو کوتاه کنم، بعد از ظهر همون روز بود که دیگه موهام بسته نمیشد. فقط میشد بهش گل سر های کوچولو زد، همشونو کف زمین آرایشگاه رها کرده بودم. خرمن مویی که اجازه نمیدادم کسی باهاشون شوخی کوتاهی یا قیچی شدن بکنه یا حتی تصورشو پیش بکشه، از سرم جدا شده بودن و این چیزی بود که خودم خواسته بودم. موهام نبود که جدا شد، یه عالمه فکر و خیال و رنج بود. اون موها بوی خاطرات رنج‌آوری رو توی بینیم پخش میکردن.

بعدش لباسای سیاه و سورمه‌ای و هر لباس تیره‌ایم رو توی انتهایی‌ترین نقطه کمدم گذاشتم، رنگ‌هایی که بیشترین استفاده رو برام داشتن از جلوی چشمام جمع کردم و رنگای روشن و شاد رو تنم کردم.

کفشای پاشنه دارم رو دیگه پام نکردم، یه جفت کفش تخت راحتی هفت رنگ رو جایگزینش کردم. دیگه پاشنه و رنگ تیره بهم احساس کامل بودن و خانوم بودن نمیداد، بهم احساس سیاهی و خفگی میداد.

گوشایی که به نو بودنشون میبالیدم رو سوراخ کردم و گوشواره‌هایی که از بچگیم توی کمد مامان سرمایه کرده بودم و حتی یه بارم برای امتحان کنار صورتم نگرفته بودمشون، توی گوشم انداختم. گوشواره‌ای رو که اکسسوری منفورم بود، دیگه از گوشم در نیاوردم.

کمی بعد، موهام که بلند شدن دیگه هیچ وقت همشونو باهم نبستم. (دم‌اسبی) همیشه گوش بستم یا باز گذاشتم یا تل زدم فقط دیگه نخواستم موهامو خفه کنم.

حالا اینطوری شده که روزی بیشتر از سه چهار بار موهامو برس میکشم و روی شونه‌هام میریزم.

چه خونه، چه بیرون، رژ لب سرخ مهدیه رو برمی دارم و لبامو رنگ آمیزی میکنم.

نتیجه اینه که ظاهر من حالا شده از همه رنگ.

آخه میدونی چیه؟ از یجایی به بعد آدم دلش برای خودش میسوزه، نمیتونه اجازه بده ادامه دار شدن یسری عادتا زندگیشو تسخیر کنه. و بهم زدن این عادتا به معنی بهم زدن یکسری عادتای ظاهری نیست، چیزی در درون آدم تغییر میکنه که این همه نمود بیرونی میطلبه. گاهی ورژن قدیمی آدم توی زمان حالا تعریف نمیشه، مثل نرم افزاری که اونقدر آپدیتش نمیکنیم که دیگه سیستم عامل پردازشش نمیکنه. بعضی وقتا تعریف قدیمی آدم فقط با شرایط و آدمای قدیمی معنی پیدا میکرد. برای امروز دیگه جواب نمیده.

۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۳ شهریور ۰۰ ، ۱۶:۲۷
طاهره نیک مهر